قصه بازگشایی مدارس

باز شدن دوباره مدرسه‌ها، برای بعضی از کودکان پر از هیجان و شادی است و برای بعضی دیگر ممکن است کمی نگرانی و دلشوره به همراه داشته باشد. مدرسه یعنی پیدا کردن دوستان تازه، یاد گرفتن گرفتن چیزهای تازه، کتاب خواندن و کشف کردن دنیای جدید به آن می‌رویم و تجربه کردن ماجراهای شیرین.در این قصه کودکانه که قصه بازگشایی مدارس می باشد با «نی‌نی‌موش» همراه می‌شویم که برای اولین بار به مدرسه می‌رود. او در ابتدا کمی نگران است، اما خیلی زود متوجه می‌شود که شروع یک ماجرای تازه می‌تواند زیبا و هیجان‌انگیز باشد.

اولین روز مدرسه‌ی نی‌نی‌موش 🐭🎒

صبح زود بود و خورشید تازه از پشت تپه‌های سبز بیرون آمده بود.

نی‌نی‌موش از زیر پتو بیرون آمد، چشم‌هایش را مالید و به کیف کوچولوی قرمزش نگاه کرد.

امروز یک روز معمولی نبود.

امروز اولین روز مدرسه بود!

نی‌نی‌موش جلوی آینه رفت. لباس‌های نو و تمیزش را پوشید، موهایش را مرتب کرد و بعد کیفش را روی دوشش انداخت.

اما همین که خواست از خانه بیرون برود، یک‌دفعه ایستاد.

دلش قل‌قل کرد!

با خودش گفت:

«نکند معلمم بداخلاق باشد؟»

کمی بعد فکر کرد:

«نکند نتوانم با بچه‌های کلاس دوست شوم؟»

بعد آهی کشید و گفت:

«اصلاً نکند چیزی را بلد نباشم؟»

مامان‌موش که صدایش را شنیده بود، کنار او آمد و دست کوچکش را گرفت.

پرسید:

«چیزی شده نی‌نی؟»

نی‌نی‌موش گفت:

«مامان، من کمی می‌ترسم. مدرسه را نمی‌شناسم.»

مامان لبخندی زد و گفت:

«اشکالی ندارد عزیزم. وقتی آدم برای اولین بار به یک جای تازه می‌رود، ممکن است کمی دلش بلرزد. اما یادت باشد… قرار نیست همه‌چیز را از همان روز اول بلد باشی.»

بعد یک بوسه روی پیشانی نی‌نی‌موش زد و گفت:

«مدرسه جایی است که برای یاد گرفتن به آن می‌رویم.»

نی‌نی‌موش کمی آرام شد.

کفش‌هایش را پوشید و همراه مامان راه افتاد.


school-opening-story-for-children-istgahekoodak02-1030x687 قصه بازگشایی مدارس؛ اولین روز مدرسه‌ی نی‌نی‌موش

نی نی موش در راه مدرسه

در راه، نی‌نی‌موش بچه‌های زیادی را دید که با کیف‌های رنگارنگ به سمت مدرسه می‌رفتند.

یکی می‌خندید.

بعضی ها ، دست مامانشون را گرفته بودند.

وبعضی بچه ها آن‌قدر هیجان‌زده بودند که مدام بالا و پایین می‌پریدند!

نی‌نی‌موش با خودش گفت:

«پس فقط من نیستم که کمی دلشوره دارم!»

وقتی به مدرسه رسیدند، حیاط پر از بچه‌های کوچک و بزرگ بود.

نی‌نی‌موش آرام وارد حیاط شد.

همان‌جا یک موش کوچولوی خاکستری را دید که تنها کنار درخت ایستاده بود.

نی‌نی‌موش جلو رفت و پرسید:

«سلام! تو هم منتظر کلاست هستی؟»

موش کوچولو گفت:

«بله… اسم من پوفی است.»

نی‌نی‌موش لبخند زد و گفت:

«من هم نی‌نی‌موش هستم. راستش کمی می‌ترسم.»

پوفی با تعجب گفت:

«من هم!»

هر دو خندیدند.

و همین خنده، اولین دوستی مدرسه‌ای آنها شد.


نی نی موش در کلاس درس

school-opening-story-for-children-istgahekoodak03-1030x687 قصه بازگشایی مدارس؛ اولین روز مدرسه‌ی نی‌نی‌موش

صدای زنگ مدرسه به صدا درآمد.

دینگ… دینگ… دینگ!

بچه‌ها به طرف کلاس‌ها رفتند.

نی‌نی‌موش و پوفی هم وارد کلاس شدند.

معلم آنها، خانم جغد، با لبخند منتظرشان بود.

خانم جغد گفت:

«سلام بچه‌ها! به کلاس ما خوش آمدید.»

همه بچه‌ها نشستند.

خانم جغد روی تخته نوشت:

«امروز چه چیزی دوست دارید یاد بگیرید؟»

یکی گفت:

«من دوست دارم نقاشی یاد بگیرم.»

یکی گفت:

«من می‌خواهم قصه‌های بیشتری بخوانم.»

پوفی گفت:

«من دوست دارم حساب کردن را بهتر یاد بگیرم.»

نوبت به نی‌نی‌موش رسید.

او کمی فکر کرد و گفت:

«من دوست دارم چیزهای جدید زیادی یاد بگیرم… حتی چیزهایی که هنوز اسمشان را نمی‌دانم!»

خانم جغد خندید و گفت:

«چه جواب خوبی!»

بعد گفت:

«پس امسال قرار است با هم کلی چیز تازه کشف کنیم.»


زنگ تفریح و بازی با دوستان

زنگ تفریح که خورد، بچه‌ها با شادی به حیاط رفتند.

نی‌نی‌موش و پوفی کنار هم نشستند.

ناگهان توپ قرمز کوچکی جلوی پایشان قل خورد.

یک سنجاب کوچولو با عجله آمد و گفت:

«ببخشید! توپ من بود.»

نی‌نی‌موش توپ را برداشت و گفت:

«بیا!»

سنجاب گفت:

«ممنون! می‌توانم با شما بازی کنم؟»

نی‌نی‌موش به پوفی نگاه کرد.

پوفی لبخند زد.

و گفت:

«حتماً!»

چند دقیقه بعد، سه دوست تازه پیدا شده بودند.

بعد یک خرگوش کوچولو هم به آنها پیوست.

بعد یک جوجه.

و خیلی زود یک گروه بزرگ از بچه‌ها در حیاط مشغول بازیهای کودکانه بودند.

نی‌نی‌موش به دوستان تازه‌اش نگاه کرد و با خودش گفت:

«صبح فکر می‌کردم مدرسه جای ترسناکی است… اما حالا می‌بینم مدرسه می‌تواند جای پیدا کردن دوست‌های تازه باشد.»

school-opening-story-for-children-istgahekoodak04-1030x687 قصه بازگشایی مدارس؛ اولین روز مدرسه‌ی نی‌نی‌موش

نی نی موش به خونه بر می گرده

ظهر، وقتی مدرسه تمام شد، مامان‌موش جلوی در منتظر بود.

همین که نی‌نی‌موش را دید، پرسید:

«خب؟ روز اول چطور بود؟»

نی‌نی‌موش لبخند بزرگی زد و گفت:

«عالی بود!»

مامان پرسید:

«دیگر نمی‌ترسی؟»

نی‌نی‌موش کمی فکر کرد و گفت:

«هنوز کمی دلشوره دارم… اما حالا می‌دانم که اگر چیزی را بلد نباشم، می‌توانم یاد بگیرم. اگر کسی را نشناسم، می‌توانم با او دوست شوم. و اگر چیزی برایم سخت باشد، می‌توانم دوباره تلاش کنم.»

مامان‌موش او را بغل کرد و گفت:

«پس تو امروز یک چیز خیلی مهم یاد گرفتی.»

نی‌نی‌موش پرسید:

«چه چیزی؟»

مامان گفت:

«اینکه شروع کردن همیشه کمی سخت است، اما می‌تواند آغاز یک ماجرای قشنگ باشد.»

نی‌نی‌موش به مدرسه نگاه کرد.

کیف قرمزش را روی دوشش جابه‌جا کرد و گفت:

«فردا دوباره می‌آیم!»

و با قدم‌های شاد همراه مامان به خانه رفت.

از آن روز به بعد، هر بار که سال تحصیلی شروع می‌شد، نی‌نی‌موش به بچه‌های کوچک‌تر می‌گفت:

«اگر روز اول مدرسه کمی دلت لرزید، نگران نباش. شاید پشت همان دلشوره، یک دوست تازه، یک درس تازه و یک ماجرای تازه منتظر تو باشد!»

🌱 پایان

منبع : ایستگاه کودک

مطالب مرتبط
قصه صوتی بابا بزرگ نجار

قصه صوتی بابا بزرگ نجار

3 دیدگاه
قصه صوتی بابا بزرگ نجار برای خردسالان و کودکان یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود دختری بود که با خانوادش تو یه شهر کوچیک زندگی می کردند. اونا یه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

keyboard_arrow_up