کماندار فقیر شده بود. دعا می کرد و از خدا رزق و روزی می خواست. سال ها گذشت تا اینکه شبی در خواب دید که ندایی غیبی می گوید: میان کاغذ باطله های کتابفروشی محله تان بگرد و تکه کاغذی با این شکل و رنگ پیدا کن. کاغذ را بردار و ببر گوشه ای بخوان.
کماندار خیلی خوشحال شد. صبح فردا به کتابفروشی رفت و کاغذ پاره ای با آن شکل و شمایل پیدا کرد. کاغذ را با خودش برد. با شگفتی دید که این کاغذ به ظاهر بی اهمیت، نقشه گنج است.
روی آن نوشته بود: در بیرون شهر، نزذیک بیابان مقبره ای وجود دارد.
پشت این مقبره رو به بیابان بایست! تیری در کمان بگذار و رها کن! هر جا تیر افتاد، آنجا را بکن! گنج خواهی یافت.
کماندار با کمانی خیلی قوی راهی بیرون شهر شد. مقبره را پیدا کرد و همانطور که در کاغذ نوشته شده بود، ایستاد.
| دانلود کتاب قصه های خوب برای بچه هتی خوب – کلیله و دمنه |
| خلاصه داستان بینوایان برای کودکان-ژان وال ژان |
تیرش را در کمان گذاشت و کمان را حسابی کشید و رها کرذ. بعد با بیل و کلنگ مشغول کندن جایی شد که تیر افتاده بود اما هر چه کند ، چیزی پیدا نکرد.
کماندار روزهای زیادی این کار را تکرار کرد. هر بار تیرش جایی می افتاد، اما خبری از گنج نبود. تا اینکه کم کم خبر در شهر پیچید و پادشاه هم خبردار شد.
پادشاه به امید گنج دستور داد بهترین تیراندازها را بیاورند و تیر بیندازند و گودال بکنند.
به این ترتیب تمام بیابان را گُله به گُله کندند، اما هیچ چیز پیدا نکردند که نکردند.
عاقبت پادشاه و مردم نا امید شدند و به کماندار گفتند : تو بی کار و دیوانه ای!
و او را به حال خودش رها کرذند.
کماندار به گوشه ی تنهایی خودش برگشت و با دل سوخته دوباره به دعا پرداخت.
بعد از مدتی دوباره خواب دید که همان ندای غیبی می گوید:
ای کمان و تیرها برساخته
صید، نزدیک و تو دور انداخته
نقشه را درست نخواندی. در نقشه نوشته بود که تیر را در کمان بگذار و رها کن . کجایش نوشته بود که کمان را به سختی بکش؟ نیازی نبود کمان را بکشی. تو فکر کردی هر چه بیشتر کمان را بکشی و تیر را دورتر بیندازی راحت تر به گنج می رسی.
اما گنج در همان نزدیکی تو بود.
باز نویسی محمد پهلوان
ماهنامه نبات






