۲۰ طنز کودکانه خندهدار و بامزه؛ سری سوم

دوست داری چند دقیقه بخندی و با خواندن چند جوک بامزه، حالوهوایت عوض شود؟ پس به ایستگاه کودک خوش آمدی! این بار با ۲۰ طنز کودکانه خندهدار برگشتهایم تا با هم بخندیم و لحظههای شادی بسازیم.
در این مجموعه، جوکهای مدرسهای، شوخیهای بامزه بچهها، گفتوگوهای خندهدار خانوادگی و طنزهای شیرین را میخوانی.
پس آمادهای؟ لبخندت را آماده کن و به سراغ طنزهای جدید ایستگاه کودک برو! 🤣
😂 چرا خواندن طنز کودکانه لذتبخش است؟
خندیدن یکی از تجربههای شیرین دوران کودکی است. جوکهای ساده و مناسب سن کودکان میتوانند فرصتی برای سرگرمی، گفتوگو و گذراندن لحظههای شاد در کنار خانواده و دوستان فراهم کنند.
وقتی کودکان یک شوخی بامزه را برای دوستانشان تعریف میکنند، علاوه بر سرگرم شدن، فرصت پیدا میکنند با کلمات بازی کنند، داستان کوتاه بسازند و از شنیدن جوابهای غیرمنتظره لذت ببرند.
حالا وقت آن رسیده است که سراغ مجموعه جدید جوکهای کودکانه برویم!
معلم: اگر ۱۰ شکلات داشته باشی و ۵ تا را بخوری، چه داری؟
دانشآموز: یک شکم پر و ۵ شکلات کمتر!
**********
معلم: اگر من به تو ۵ تا سیب بدهم و ۳ تای دیگر هم بدهم، چند سیب داری؟
دانشآموز: ۵ تا!
معلم: چرا؟
دانشآموز: چون سیبهای خودم را به کسی نمیدهم! 🍎
**********
داداش کوچیکم انقدر مامانمو اذیت کرد که مامانم گفت میام انقدر میزنمت که به خر بگی داداش
.
.
به من چه ربطی داره آخخخخه
**********
معلم: بگو ببینم، چرا ماه شبها بیرون میآید؟
دانشآموز: چون روزها جا برای پارک کردن ندارد! 🌙
**********
معلم: موضوع انشا «تابستان خود را چگونه گذراندید» بود. چرا فقط یک خط نوشتهای؟
دانشآموز: چون تابستان خیلی زود گذشت، وقت نکردم بیشتر بنویسم!
**********
معلم: چرا هر بار که از تو سؤال میپرسم، لبخند میزنی؟
دانشآموز: چون مامانم گفته وقتی چیزی را نمیدانی، مؤدب باش و لبخند بزن!
**********
زرافه به دکتر گفت:
ـ آقای دکتر، گردنم درد میکند!
دکتر گفت: از کی؟
زرافه گفت: از وقتی که میخواهم کفشهایم را ببندم!
**********
مامان: پاشو مدرسهات دیر شد!
پسر: مامان، پنج دقیقه دیگر!
مامان: دیروز هم همین را گفتی!
پسر: پس ببین چقدر به قولم وفادارم!
**********
معلم: اگر در یک دستت ۵ تا پرتقال و در دست دیگرت ۶ تا پرتقال باشد، چه داری؟
دانشآموز: دستهای خیلی بزرگی دارم، خانم معلم!
**********
معلم: چرا انشایت فقط سه خط است؟
دانشآموز: چون موضوع انشا «سکوت بهتر از حرف زدن است» بود!
**********
معلم: چه کسی میتواند بگوید چرا روزهای تعطیل اینقدر زود میگذرند؟
دانشآموز: چون روزهای تعطیل هم از مدرسه فرار میکنند!
**********
میمون از خودش عکس گرفت و به دوستش نشان داد.
دوستش گفت: چرا اینقدر شکلک درآوردی؟
میمون گفت: میخواستم عکس طبیعی باشه! 🙈
**********
مامان: باید بیشتر سبزیجات بخوری تا قوی شوی!
پسر: پس چرا گاو که اینهمه سبزی میخورد، هنوز از من میترسد؟
**********
مامان: ساعت ۹ است، برو بخواب!
پسر: چرا؟
مامان: چون بچههای خوب ساعت ۹ میخوابند!
پسر: پس بچههای بد چه ساعتی میخوابند؟
مامان: آنها هم ساعت ۹ میخوابند، ولی بعد از کلی بحث! 😄
**********
معلم: اگر در آینده رئیسجمهور بشوی، اولین کاری که میکنی چیست؟
دانشآموز: مدرسهها را تعطیل میکنم!
معلم: پس بچهها چطور درس بخوانند؟
دانشآموز: خانم اجازه، شما اول بذارید رئیسجمهور بشم، بعد دربارهٔ جزئیاتش صحبت میکنیم!
**********
معلم: چرا دیروز غایب بودی؟
دانشآموز: آقا اجازه، خواب دیدم مدرسه تعطیله!
معلم: خب، خواب که دلیل نمیشه!
دانشآموز: آقا اجازه، نمیخواستم خوابم تعبیر نشه!
**********
معلم: اگر ۱۰ تا ماهی توی آکواریوم داشته باشیم و ۲ تاش بمیرند، چند تا ماهی باقی میماند؟
دانشآموز: ۱۰ تا!
معلم: چرا؟
دانشآموز: چون ماهی مرده هم از آکواریوم بیرون نمیپرد!
**********
معلم: چرا در انشایت نوشتی گربهٔ ما از همه باهوشتر است؟
دانشآموز: چون هر وقت مامانم دنبالش میگرده، میره قایم میشه؛ ولی من هر جا قایم بشم، مامانم پیدام میکنه!
**********
معلم: چرا دیر به مدرسه رسیدی؟
دانشآموز: خواب دیدم دارم فوتبال بازی میکنم!
معلم: خب؟
دانشآموز: بازی به وقت اضافه کشید! ⚽
**********
بابا: اگر من به تو ۱۰۰ هزار تومان بدهم و بعد ۵۰ هزار تومان از تو بگیرم، چقدر برایت میماند؟
پسر: ۱۰۰ هزار تومان!
بابا: چرا؟
پسر: چون من بابام رو میشناسم؛ پولی که میدهی، پس نمیگیری! 😁
**********
منبع : ایستگاه کودک

