روز پدر فرصتی استثنایی برای قدردانی از نقش پدران در خانواده و تأثیر مثبت آنها بر زندگی فرزندان است. پدران بهعنوان قهرمانان کودکی، ستونهای محکم خانه و الگوهای رفتاری نقش مهمی در شکلگیری شخصیت و ارزشهای فرزندان دارند. این روز میتواند به کودکان کمک کند تا عشق، احترام و سپاسگزاری را بهتر درک کرده و بیاموزند چگونه احساسات خود را به عزیزانشان ابراز کنند.
داستانهای کوتاه و آموزنده درباره روز پدر، راهی مؤثر برای آشنایی کودکان با این مناسبت زیبا و ایجاد لحظاتی شاد و بهیادماندنی است. در سایت ایستگاه کودک، داستانهایی جذاب و کودکانه برای گرامیداشت روز پدر آماده شده که کودکان را به قدردانی از تلاشهای پدران و تقویت پیوندهای خانوادگی تشویق میکند.
با خواندن این داستانها، کودکان یاد میگیرند که حتی یک کار کوچک، مانند درست کردن یک کارت دستساز یا گفتن یک جمله مهربانانه، میتواند لبخندی بزرگ بر لبهای پدرشان بیاورد
داستان شماره 1
روزی روزگاری، در دهکدهای کوچک در کشور زیبای ایران، یک پسربچه مهربون به نام «امیر» زندگی میکرد. امیر پسری شاد و پرانرژی بود که عاشق بازی با دوستانش بود، اما از همه بیشتر، پدرش را دوست داشت. پدر امیر، «مهران»، مردی مهربان و سختکوش بود که همیشه با عشق و لبخند کار میکرد تا زندگی بهتری برای خانوادهاش بسازد و عاشق خانواده اش بود
یک روز صبح، وقتی امیر از خواب بیدار شدو چشمهاش رو باز کرد، مادرش گفت: «امروز روز پدر است!» امیر با چشمانی پر از تعجب پرسید: «روز پدر؟ یعنی امروز روزی است که باید از پدرمان تشکر کنیم؟»
مادرش لبخندی زد و گفت: «درسته ، امیر جان! امروز روزی است که به پدران مهربان یادآوری کنیم چقدر دوستشان داریم و قدردان زحمتهایشان هستیم.»
امیر تصمیم گرفت برای پدرش هدیهای درست کند. اما چه هدیهای؟ او به اتاقش رفت و به همه وسایلش نگاه کرد. ناگهان ایدهای به ذهنش رسید. او تصمیم گرفت یک کارت دستساز برای پدرش درست کند. با کاغذهای رنگی، مدادرنگیها و چسبی که داشت، شروع به کار کرد.
روی کارت نوشت:
«پدر عزیزم، تو بهترین پدر دنیا هستی. از تو ممنونم که همیشه کنارم هستی. دوستت دارم! امیر»
اما امیر احساس کرد چیزی کم است. او به یاد آورد که پدرش عاشق شعر است، بنابراین تصمیم گرفت یک شعر کوچک هم بنویسد:
«بابای خوب و مهربونم
مثل خورشید تو آسمونم
با تو دنیام پر از نوره
با تو غصه دور دوره»
وقتی کارت آماده شد، امیر با ذوق و شوق آن را به مادرش نشان داد. مادرش گفت: «چه کارت قشنگی! مطمئنم پدرت خیلی خوشحال میشه.»
شب وقتی پدر از کار برگشت، امیر به سوی او دوید و کارت را به او داد. آقا مهران با دیدن کارت، چشمانش برق زد و امیر را محکم در آغوش گرفت. او گفت: «امیر جان، این بهترین هدیهای است که تا به حال گرفتهام. از تو ممنونم پسر قشنگم!»
آن شب، خانواده دور هم نشستند و درباره خاطرات خوبشان صحبت کردند. بابا گفت: «داشتن خانوادهای مثل شما، بزرگترین هدیه زندگی منه.»
از آن به بعد، امیر هر سال در روز پدر، هدیهای کوچک و خاص برای پدرش درست میکرد. و هر بار، لبخند پدرش نشان میداد که چقدر این هدیهها برایش ارزشمند هستند.
و اینگونه بود که امیر یاد گرفت کوچکترین کارها، وقتی با عشق انجام شوند، میتوانند بزرگترین شادیها را به همراه داشته باشند

قصه کودکانه برای روز پدر شماره 2
روزی روزگاری در شهر کوچکی، دختر کوچولویی به نام «نفس» زندگی میکرد. اون واقعا نفس باباش بود. او دختری خلاق و پرانرژی بود که همیشه با دستهای کوچک و هنرمندش کاردستی درست میکرد. روز پدر نزدیک بود و این بار تصمیم داشت برای روز پدر، چیزی خاص و متفاوت درست کند.
صبح زود، وقتی خورشید تازه از پشت کوهها سر زده بود، “نفس” از خواب بیدار شد و به مادرش گفت: «مامان! امروز میخوام یه هدیه خیلی خاص برای بابا درست کنم.» مادرش لبخندی زد و گفت: «چه فکر خوبی، عزیزم! به چه چیزی فکر کردی؟»
“نفس” کمی فکر کرد و گفت: «بابا عاشق چای خوردنه! میخوام یه سینی قشنگ برای چای درست کنم تا همیشه وقتی ازش استفاده میکنه، یاد من بیفته.»
مادر با خوشحالی وسایل لازم را آورد: یک سینی ساده، رنگهای اکریلیک، قلممو و چند برچسب زیبا. “نفس” با اشتیاق شروع به کار کرد. اول سینی را با رنگ آبی آسمانی رنگ کرد و صبر کرد تا خشک شود. سپس روی آن گلهای رنگارنگ کشید. در گوشهای از سینی با خطی کودکانه نوشت:
«بابای عزیزم، دلم مثل چای داغ برات همیشه گرم و مهربونه!»
وقتی سینی آماده شد، “نفس ” به مادرش نشان داد. مادر با چشمانی پر از غرور گفت: «نفس جان، بابا وقتی اینو ببینه، خیلی خوشحال میشه!»
شب هنگام، وقتی پدر خسته از کار به خانه برگشت، نفس به سویش دوید و با ذوق گفت: «بابا، روزت مبارک! این هدیه رو برای تو درست کردم.» پدر با دیدن سینی زیبا، حیرتزده شد. او سینی را در دست گرفت، نوشتهی روی آن را خواند و “نفس” را در آغوش گرفت.
او گفت: «”نفس” کوچولوی من، این بهترین هدیهای هست که توی زندگیم گرفتم. هر بار که از این سینی استفاده کنم، به یاد مهربونی و عشق تو میافتم.»
آن شب، خانواده دور هم جمع شدند و با هم چای نوشیدند. “نفس” به پدرش نگاه کرد و با لبخندی شیرین گفت: «بابا، تو قهرمان زندگی منی. ازت ممنونم که همیشه برای ما زحمت میکشی.»
پدر با اشکهایی از شادی پاسخ داد: «عزیزم، شما و مادرت بزرگترین هدیههای زندگی من هستید. این عشق و شادی، برای من از هر چیزی ارزشمندتره.»
از آن روز به بعد، هر بار که پدر چای میخورد، از سینی مخصوص نفس استفاده میکرد و لبخندی گرم بر لبانش مینشست. نفس یاد گرفت که هدیههایی که با عشق و دستهای خودشان ساخته میشوند، همیشه بهترین هدیهها هستن
قصه کودکانه برای روز پدر شماره 3
روزی روزگاری، پسری به نام «آرمان» در یک دهکده سرسبز زندگی میکرد. آرمان عاشق ماجراجویی بود و دوست داشت هر روز چیز جدیدی یاد بگیرد. اما از همه بیشتر، او عاشق گذراندن وقت با پدرش بود. پدر آرمان، «کاظم»، باغبانی ماهر بود که با عشق و دقت از باغشان مراقبت میکرد.
یک روز آرمان از مدرسه برگشت و دید که مادرش در حال درست کردن کیک است. او پرسید: «مامان، چرا کیک درست میکنی؟» مادر لبخندی زد و گفت: «فردا روز پدر است! باید پدرت را خوشحال کنیم.»
آرمان با هیجان گفت: «منم میخوام یه کاری برای بابا انجام بدم. اما چی کار کنم؟» مادرش فکر کرد و گفت: «میدونی که بابات عاشق گلها و درختهاست. چرا یه گلدون خاص برای باغ درست نمیکنی؟»
آرمان با شنیدن این حرف برق شادی در چشمانش درخشید. او بلافاصله به حیاط رفت و یک گلدان قدیمی پیدا کرد. با کمک مادرش گلدان را شست و تمیز کرد، سپس با رنگهای مختلف آن را نقاشی کرد. روی گلدان با دقت نوشت:
«پدر عزیزم، تو مثل درختی هستی که همیشه به ما سایه و آرامش میدهی. دوستت دارم، آرمان»
روز بعد، آرمان گلدان را به باغ برد و یک گل زیبا در آن کاشت. وقتی پدر از کار برگشت، آرمان گلدان را با هیجان به او نشان داد. آقا کاظم با دیدن گلدان رنگارنگ و نوشته آرمان، لبخندی بزرگ بر لبانش نشست.
او آرمان را در آغوش گرفت و گفت: «پسرم، این گلدان فقط یک وسیله نیست؛ این نشاندهنده عشقیه که تو به من داری. ممنونم که همیشه با محبتت منو شاد میکنی.»
از آن به بعد، گلدان آرمان همیشه در باغچه پدر بود و هر بار که آقا کاظم به آن نگاه میکرد، یاد محبت پسرش میافتاد. آرمان فهمید که ارزش هدیه در اندازه یا قیمتش نیست، بلکه در عشقی است که پشت آن قرار دارد
منبع : ایستگاه کودک








