مطالب توسط

شعر مدرسه و کلاس درس

مارمولکه یواشکی توی کلاس سرک کشید رفت و رو تخته ی کلاس عکس یه مارمولک کشید معلمش اومد و گفت قشنگ تر از این. دیگه نیست کنار نقاشی نوشت نمره مارمولکه بیست   افسانه شعبان نژاد

قصه سفره صبحانه(برای خردسالان)

سبزی خوردن توی سفره نشسته بود. منتظر دوستانش بود. گفت.. سبزی خوردن که بی نان نمیشه. سفره گفت صبر کن الان می آید. سبزی خوردن منتظر شد پنیر آمد و گفت پنیر وسبزی که بی نان نمیشه سفره گفت یک کم دیگر صبر کنید الان می آید سبزی خوردن و پنیر صبر کردند گوجه فرنگی […]

شعر کودکانه سرکن ات کو

امروز زنگ املا شاگرد تازه آمد شد هم کلاسی من او بود اهل مشهد آمد نشست پیشم واکرد دفترش را با یک مداد بی نوک خارند هی سرش را با لهجه  قشنگی پرسید سرکن ات کو فهمیدم آن تراش است اما به لهجه او