قصه کودکانه گربه
telegram468 قصه کودکانه گربه همه چیزخوار من - گربه ی شکموی پرخور

گربه حیاط خانه ما هر چیزی گیرش بیاید می خورد . از پلو و ماکارونی گرفته تا سوسک و ملخ! حتی پفک هم می خورد. این را روزی فهمیدم که پدر تازه با محموله خوراکی ها از اقیانوسش برگشته بود. آخر پدرم پشت خانه ما، جایی که من هنوز اجازه رفتن به آن را ندارم ، یک اقیانوس پر از لواشک و آلوچه و پفک دارد. او بعضی از موقع ها که حوصله شنا کردن داشته باشد می رود و برایم خوراکی صید می کند. فقط نمی دانم چرا هر دفعه از دم در زنگ می زند و می گوید : به مامان بگو کیف منو بندازه پایین!.

آن روز با بسته پفک رفته بودم حیاط که دیدم دم دراز از جای خنکش پاشد و آمد جلویم نشست . بعد هم گفت : میوووو! یادم رفت بگویم که من زبان این گربه را می فهمم. تا حالا هیچ کس باورش نشده. شما هم اگر نمی خواهید، باور نکنید. اما به هر حال دم دراز داشت و می گفت:” تنهایی می خوری نامرد؟” من هم یک تکه انداختم و او بلعید و سبیل هایش را هم لیسید. از بس شکموست.

قصه کودکانه ببعی و گوسفند

برای همین وقتی یک کبوتر زخمی روی پشت بام منزل  ما نشست ، مادرم فوری گفت : ” بدو تا دم دراز نخوردتش!” من هم مثل برق و باد پریدم و پرنده بیچاره را از چنگ گربه نجات دادم. او هم یک جوری ” میاوووو” کرد که ترجمه اش می شد:”خیر نبینی الهی!”

ما از کبوتر مراقبت کردیم و کم کم بهتر شد . تا اینکه یک روز پر زد و تا حیاط همسایه رفت و همان جا افتاد. من سرگرم کتاب خواندن بودم که برادرم آمد و گفت:” کبوتر پریده رفته حیاط آقای کبیری!” سریع رفتم توی کوچه و زنگ کبیری را زدیم ، اما هیچ کس در را باز نکرد. انگار نبودند. از آن طرف ناغافل صدای گربه را شنیدم که داشت زیر لب با خودش می گفت :” وقتش رسیده که این پرونده رو به لقمه چپش کنم.”

نگاه کردم و دیدم از روی دیوار، داخل حیاط را ورانداز می کند. برادرم گفت:” دیر بجنبی کلک کبوتر رو می کنه.”

چی کار کنم؟

قصه های کودکانه برای خردسالان و کودکان 

از پشت بوم خودمون بپر تو حیاط شون!

آخه….

آخه نداره.زود باش ! مگه نمی بینی دم دراز دندون تیز کرده؟

آن قدر گفت که من هم خام شدم و رفتم . به محض این که داخل حیاط  پریدم ناگهان سرو کله یک آقای گردن کلفت با زیرپوش و چماق پیدا شد . من از ترس فریاد زدم : ” وااااااای صاحبخونه!”

خود آقای کبیری بود که از صدای من بیدار شده بود و به خیال این که دزد به خانه اش زده حسابی وحشت کرده بود .

تا مرا دید پرسید:” این جا چه کار می کنی؟” من که به لکنت افتاده بودم جواب دادم :” او او اومدم دددد دنبال ک کبوتر!”

با عصبانیت گفت :” زود بردار و برو”

وقتی از در بیرون می آمدم هنوز قلبم تند تند می زد . کبوتر را در بغل گرفته بودم  و به این فکر می کردم که اگر آقای کبیری شب شکایت مرا پیش پدرم بکند چه جوابی به او بدهم . در همین حال و هوا یک باره متوجا دم دراز شدم که از بالای دیور چشم غره می رفت. بعد هم از جایش بلند شد و به من پشت کرد و رفت . اما با ناراحتی گفت:” میاووووو” یعنی:” خیر نبینی الهی”

نویسنده : پژمان سهرابی

ایستگاه کودک

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *