عمو نوروز و ننه سرما
telegram468 نمایشنامه ی عمو نوروز و ننه سرما

 

نمایشنامه عمو نوروز و ننه سرما (بهار) ، نمایشنامه ای برای کودکان

راوی : یکی بود یکی نبود. پیرمرد مهرباتی بود به نام عمو نوروز که هر سال ، روز اول بهار، عصا به دست از بالای کوه یواش یواش یواش می آمد به سمت دروازه ی شهر. بیرون از دروازه ی شهر، ننه سرما زندگی می کردکه عاشق عمو نوروز بود.

قصه ی عشقشون قصه ی امسال و پارسال نیست.

هزار سال … دو هزار سال …. نه شایدم بیشتر.

روز اول بهار ، ننه سرما صبح خیلی خیلی خیلی زود از خواب پا شد.

ننه سرما: بدو بدو بدو! یه عالمه کار دارم. بیاد قبل از آمدن عمو نوروز همه را انجام بدم. بدو بدو بدو!

آهنگ کودکانه ایوان بهار
داستان صوتی عمو نوروز برای کودکان

راوی : مثلا چه کاری؟

ننه سرما: باید خونه تکونی کنم. اینجا را تمیز کنم. حالا اونجا، حالا این ور، حالا اون ور.

راوی : دیگه چه کاره ای ؟

ننه سرما : بدو بدو بدو! باید حیاط را آب و جارو کنم. این ور حیاط ، اون ور حیاط، بالای حیاط، پایین حیاط، بدو بدو بدو!

راوی: دیگه چه کار داری ننه سرما؟

ننه سرما: باید چای دم کنم. ایناهاش، اینم قوری و سماورم. بدو بدو بدو!

راوی : به به! به به! چه چای خوش عطری درست کردی.

ننه سرما: مادر جان ، بدو بدو بدو! بیا کمک کن این فرش را بندازم.

راوی : چشم، چشم.

ننه سرما: حالا سفره هفت سین بچینم.

راوی : ننه سرما یه سینی خوشگل آورد.

ننه سرما: سیر، سرکه

بیشتر بخوانید
خلاصه داستان شاهزاده و گدا اثر مارک تواین سال 1881

راوی : سماق، سنجد!

ننه سرما: سیب، سبزی، اینم سمنو

راوی : هفت سین را توی سینی خوشگل چید. توی یک سینی دیگه هم …

ننه سرما: نقل و نبات و میوه ی خشک می ذارم

راوی : خسته نباشی ننه جان

ننه سرما: حالا باید به خودم برسم.

راوی : ننه سرما لباس عیدش را پوشید. رفت جلوی آینه و به خودش رسید.

ننه سرما: مادرجان! چطورم؟

راوی : بچرخ!

ننه سرما: چرخیدم

راوی : بچرخ!

ننه سرما: چرخیدم

راوی : ماه بودی، ماه تر شدی ننه سرما.

ننه سرما: حالا منتظر عمو نوروز می شینم، چشمم به در …

راوی : ننه سرما توی این فکرها بود که از خستگی خوابش برد.

ننه سرما: خروپف … خروپف … خروپف …

راوی : عمو نوروز یواش یواش یواش از راه رسید.

عمو نوروز : سلام من اومدم! گل های بهاری برات آوردم!

ننه سرما: خروپف … خروپف … خروپف

عمو نوروز : اخی! این که از خستگی خوابش برده.

راوی : بذار بیدارش کنیم!

عمو نوروز : نه خسته س، بذار بخوابه.

ننه سرما: خروپف … خروپف … خروپف

راوی : عمو نوروز گل ها را توی گلدان گذاشت.منتظر نشست تا ننه سرما بیدار بشه. یک استکان چای برای خودش ریخت خورد.

عمو نوروز : دلم نمیاد بیدارت کنم.

ننه سرما: خروپف … خروپف … خروپف

راوی : عمو نوروز یه برگ گل گذاشت روی صورت پیرزن. پاشد و یواش یواش یواش رفت. صبر کن عمو! نرو عمو

عمو نوروز : نمی تونم صبر کنم. باید برم بهار را به خونه ها ببرم.

راوی : آفتاب آرام آرام آرام آمد. ننه سرما بیدار شد و یه برگ گل روی صورتش دید. آن را بوسید.

بیشتر بخوانید
لاکو لاک ندارد - قصه ای برای خردسالان و کودکان

ننه سرما : ای داد بیداد! خوابم برد. بوی بهار میاد! این گل های همیشه بهار! استکان چای!…ای وای بازم نتونستم عمو نوروز را ببینم.

راوی : ننه سرما ناراحت شد که چرا خوابش برد. اما با خودش گفت :

ننه سرما : سال دیگر اول بهار بیدار می مانم و عمو نوروز را می بینم.

راوی : قصه ما به سر رسید. ننه سرما به عمو نوروز ….

 

 

نمایش نامه نویس : سهیلا احمدی فر

ایستگاه کودک

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *