کلیپ ارت مداد قرمز
telegram468 مداد قرمز - قصه ای برای کودکان و خردسالان

مداد قرمز قصه کودکان
کلاس ساکت بود.لیلا داشت مشق می نوشت، که دست حمیده به آرنجش خورد. مداد سیاه روی صفحه خط انداخت.لیلا با اخم به حمیده نگاه کرد.لیلا خط روی صفحه را پاک کرد.حمیده مداد قرمزش را برداشت.می خواست خط فاصله بگذارد که لیلا محکم با آرنجش به دستش زد .مداد قرمز حمیده روی صفحه ی سفید لیز خورد و خط پررنگی روی مشق هایش کشید.حمیده نگاه تندی به لیلا کرد .سر لیلا پایین بود و داشت مشق می نوشت. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! اشک توی چشم های حمیده جمع شد.کیفش را از روی زمین برداشت و بین خودش و لیلا گذاشت. لیلا هم کیفش را برداشت و بین خودش و حمیده گذاشت.کیف حمیده بزرگ و چاق بود و کیف لیلا کوچک و لاغر.لیلا کیفش را فشار داد و کیف حمیده را هل داد عقب .حمیده هم کیفش را فشار داد و کیف لیلا را هل داد.لیلا لیوانش را از توی کیفش درآور. دستش را بالا برد و گفت: خانم معلم اجازه؟

برای خواندن قصه های کودکانه بیشتر کلیک کنید

medad-ghermez-istgahekoodak.ir_-275x300 مداد قرمز - قصه ای برای کودکان و خردسالان
خانم معلم گفت: بله لیلا جان؟
می شود برویم آب بخوریم؟
بر زود برگرد!
لیلا رفت و زود برگشت. لیوانش را توی کیفش گذاشت. می خواست مشق بنویسد، ولی مدادش را پیدا نکرد.روی زمین را نگاه کرد. مدادش زیر پای حمیده بود، نوکش هم شکسته بود.صورت لیلا داغ شد .دستش را بالا برد و گفت:خانم اجازه؟ حمیده مداد ما را انداخت زمین و نوکش را هم شکست.حمیده از جایش پرید و گفت: ما دست به مدادش نزدیم خانم. لیلا دست ما را خط زد.آن هم با مداد قرمز.نگاه کنید! بعد دفترش را بالا گرفت تا خانم معلم ببیند.لیلا با صدای بلند گفت: خانم اول خودش شروع کرد و دست ما ررا خط زد. ایناهاش…جایش هنوز مانده.او هم دفتر مشقش را بالا گرفت. کلا س شلوغ شد .خانم معلم گفت: اشکالی ندارد.حمیده بنشین کارت را بکن.لیلا شما هم مدادت را بتراش و مشقت را بنویس.

بیشتر بخوانید
داستان کودکانه ترک عادت و ماجرای میمون و خرگوش
برای گوش کردن قصه های صوتی کلیک کنید

بچه ها دوباره مشغول کارشان شدند.آرنج لیلا و حمیده چسبیده بود به هم. خانم معلم آمدبالای سرشان و گفت: شما دوتا چرا این طوری نشستید؟ لیلا با دست راست می نوشت و حمیده با دست چپ.خانم معلم گفت: بلند شوید جاهایتان را عوض کنید! حمیده و لیلا جای شان را عوض کردند و شروع کردند به نوشتن. دیگر آرنج هایشان به هم نمی خورد.لیل به حمیده لبخند زد و کیفش را از روی نیمکت برداشت. حمیده هم خندید و کیفش را روی زمین گذاشت و گفت: وقتی می خواستی بروی آب بخوری دستت به مدادت خورد وافتاد زمین و نوکش شکست. لیلا گفت : امروز انار آوردم. زنگ تفریح بیا با هم بخوریم.
نویسنده : نغمه رحیمی پور

منبع : ایستگاه کودک

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *