مافین کارآگاه
telegram468 داستان کودکانه مافین کارآگاه می شود

کارآگاه مافین گفت : این حتما به گم شدن لیوان من ربط داره. همه جزئیات رو بگو و جاش رو نشون بده.

همچنین بخوانید: مافین پیراشکی می پزد

سلی توضیح داد : مافین موقع بررسی شن های کنار رود، چیز مهمی پیدا کرد. به خانه رفت، کلاه دیگری سرش گذاشت، یک ریش خاکستری به چانه اش چسباند و جست و جو را از سر گرفت. فکر می کرد شبیه الاغ پیری شده که دیگر کسی او را نمی شناسد

کمی بعد، پیتر سگ کوچولو را دید که با غصه گفت: مافین! من استخوان دوست داشتنی ام را گم کردم. روی تپه ی گل ها چالش کرده بودم، اما الان نیستش. خواهش می کنم برایم پیداش کن. خیلی لازمش دارم.

کارآگاه مافین گفت: با من بیا و جایش را نشون بده!

قصه های بیشتری بخون ! کلیک کن

پیتر او را به تپه ی گل ها برد. مافین مثل یک کارآگاه واقعی زمین را بوکشید و دوباره چیز جالبی پیدا کرد. کارآگاه بزرگ دوباره به خانه برگشت تا لباسش را عوض کند. وقتی بیرون آمد دیگر مثل یک الاغ پیر به نظر نمی رسید، مثل دختر کوچولوی زیبایی شده بود که کلاه حصیری به سر داشت و موهابش را بافته بود. خیلی زود به پریگرین پنگوئن برخورد که اصلا سر حال نبود. پریگرین گفت: مافین جوان! جلوی پات را نگاه کن که به کسی تنه نزنی.

مافین گفت: هیس من کارآگاهم . دارم دنبال لیوان، توپ و استخوان گمشده می گردم. دو تا سر نخ هم پیدا کردم.

پریگرین گفت: اگه واقعا کارآگاهی، بهتره ساعت منو پیدا کنی. لازمش دارم.

بیشتر بخوانید
خلاصه داستان بینوایان (ژان وال ژان) اثر ویکتور هوگو برای کودکان

مافین پرسید: آخرین بار کجا دیدیش؟

پریگرین جواب داد: تو بوته زار

مافین به طرف بوته زار که می رفت از بین بوته ها صدای خش خشی شنید. با خودش گفت: حالا دیگه می دونم دزد پاهای درازی داره، پر هم داره، خش خش هم می کنه.

از کنار اسوالد که بین بوته ها ایستاده بود رد شد و به خانه رفت. این بار به شکل یه شعبده باز چینی بیرون آمد. وولی، پسرک سیاهپوست از پنجره او را دید و پرسید : مافین نمی دونی پاکت تخم مرغ های من کجاست؟

مافین گفت: هیس! من کارآگاهم. دارم دنبال چیزهای گمشده می گردم. سه تا سر نخ هم پیدا کردم. وولی خواهش کرد تخم مرغ های او را هم پیدا کند تا بتواند بیسکوییت درست کند.

مافین قول داد کمک کند. بعد به خانه رفت. دوستانش با بی صبری دور و بر خانه منتظر بودند. از خانه بیرون آمد و گفت: همه چیزهای گمشده تو شکم اسوالده.

اسوالد شترمرغ خیلی شرمنده شده بود. مافین به خانه رفت و با قلاب ماهیگیری برگشت. قلاب را انداخت تو شکم اسوالد و همه را بیرون آورد. بعد به او گفت : برو تو آشپزخونه و فقط چیزهای خوردنی را بخور! مواظب باش قابلمه و قاشق نخوری

منبع: همشهری

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *