خلاصه داستان هایدی
telegram468 خلاصه داستان هایدی بر اساس رمانی از یوهانا اشپیزی 1880

خلاصه داستان هایدی :

هایدی و پدربزرگش در دامنه ی کوه های آلپ در سوئیس زندگی می کردند. کلبه ی آنها در سایه ی درختان صنوبر بودو هایدی از صدای غرش باد که شاخه های بلند صنوبر را تکان می داد لذت می برد.

تابستان ها همبازی هایدی، پسر کوچک روستایی ای بود که پیتر نام داشت. پیتر، بزچرانی می کرد و به قله ی کوه می رفت. 

هایدی اسم همه گل ها را می دانست و با همه بزهای پیتر دوست بود.

یک روز عمه دتا به کلبه ی آنها رفت و دور از چشم پدربزرگ، هایدی را با خودش به شهر بزرگی در کشور آلمان برد تا همبازی دختر بیماری به اسم کلارا شود. در آن خانه، مادربزرگ کلارا، به هایدی خواندن و نوشتن یاد می داد و هایدی وقتی که درسش تمام میشد پیش کلارا می رفت که روی صندلی چرخدارش نشسته بود و برای او از پدربزرگش و پیتر و بزها تعریف می کرد.

هایدی همیشه با افسوس می گفت: آه اگه تو می تونستی با من به اون جا بیایی، میدیدی که چظور حالت خوب میشه.

خانه های سنگی و خاکستری شهر برای هایدی اصلا جالب نبودند. او دلش برای کوه ها و کلبه و پدربزرگش تنگ شده بود.

هفته ها گذشت و هایدی هر روز ضعیفتر و افسرده تر میشد. دکتر به پدر کلارا گفت: چون هایدی از کوه ها و دره ها دور شده، بیمار شده . باید فوری اونو به خونش برگردونید.

روز بعد چمدان هایدی را بستند.

Heidi02-istgahekoodak.ir_-300x264 خلاصه داستان هایدی بر اساس رمانی از یوهانا اشپیزی 1880

خلاصه داستان هایدی را مطالعه می نمایید

هایدی و کلارا موقع خداحافظی گریه کردند. هایدی گفت : تو هم باید خیلی زود پیش ما بیایی.

طولی نکشید که هایدی به کلبه پدربزرگش رسید. پیش از آنکه پدربزرگش متوجه آمدن او شود، فریاد زد : پدربزرگ پدربزرگ ! من به خونه برگشتم. بعد دوید تا بزها راببیند و صدای برخورد باد با شاخه های بلند و تنومند درخت های صنوبر را بشنود.

هایدی هر روز به پدربزرگش می گفت : ما باید کلارا رو بیاریم این جا آب و هوای کلارا این جا برای کلارا خوبه.

بلاخره یک روز یک گروه از کوه بالا آمدند .کلارا را روی یک صندلی به بالای کوه آوردند. کلارا وقتی هایدی را دید گفت: من می خوام چهار هفته تمام پیش تو و پدربزرگ و پیتر و بزها بمونم.

خلاصه داستان بینوایان (ژان وال ژان)

هر روز پدربزرگ، کلارا را بغل می کرد و او را به محلی که پیتر، بزهایش را برای می برد، می رساند و بعد او را روی علف های سبز و نرم می گذاشت. آن وقت هایدی برای کلارا گل می چید یا در کنارش می تشست و اسم همه بزها را به او یاد می داد.

کلارا هر روز کاسه ی بزرگی از شیر می نوشید و می گفت : خیلی خوبه، این جا چه قدر گرسنه ام می شه. و پدر بزرگ می گفت : این به خاطر هوای سالم کوهستانه. 

چند هفته بعد وقتی که پدر کلارا برای بردن دخترش از کوه بالا رفت،به جای دختر بیمار و ناتوانش، کلارای قد بلند و خنده رو را دید که قدم زنان در حالی که دست در دست هایدی انداخته بود به طرف او می رفت. پدر کلارا با خوشحالی فریاد زد : چطور ممکنه؟ هایدی با خوشحالی گفت : می دونستم که این کوه ها اونو خوب می کنن.

خلاصه داستان هایدی

بیشتر بخوانید
داستان کودکانه ترک عادت و ماجرای میمون و خرگوش

تلخیص : زهرا عابدی

منبع: ایستگاه کودک

 

4 پاسخ
  1. Melina
    Melina گفته:

    سلام
    عالی😍😍😍😍😍😍😍😍
    کارتونه قشنگیه🤗🤗🤗🤗🤗
    دسته سازنده ی کارتون درد نکنه☺☺☺☺☺☺
    ایشالاه نور به قبرش بباره😉😉😉😉
    فقط ای کاش سانسور نمی کردن وقتی تو تلویزیون پخش می کنن😐😐😐😑😑😑😑😶😶😶😔😔😔😔😕😕😕😕

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *